راستش، اين اولين بار است كه دلم مي خواهم بنويسم، بي هيچ مقدمه اي، بي هيچ انديشه اي و بي هيچ محاسبه سود و زياني!
نمي دانم چرا؟! ولي انگار نيرويي مرا به نوشتن وا مي دارد! نيرويي كه فراتر از همه نيروهايي است كه تاكنون مي شناختم.
نه مي خواهم از عشق بگويم و نه از نفرت!
مي خواهم از پوسته خودم جدا شوم. و فراتر از زمين و آسمان، يك جايي از آن بالا، سخن بگويم.
مي خواهم در فضا باشم. مي خواهم در خلاء، سخن بگويم.
مي خواهم نخست ذهنم را از همه آنچه كه در برش گرفته، بشويم و آنگاه بنويسم.
نه مي خواهم از درد بگويم و نه از گرسنگي و تشنگي، ايدز و وبا، فقر و فحشا، دود و ماشين و شهر و ترافيك، لباس و مد و ماه و مريخ و اتم، اسلحه و جنگ و خون و بيداد، ظلم و كفر و ايمان، مسيح و عيسي و موسي و محمد، آمريكا و عراق و ايران، سوسياليسم و ليبراليسم و كمونيسم و اگزيستانسياليسم، فلسفه و فيزيك و صنعت و . . . و نه . . . و نه . . . .
نه!
مي خواهم ذهنم را از همه كلمات و جملاتي كه سالها در آن ريخته بودم، پاك كنم؛ و با ذهني پاك، بنويسم!
مي خواهم خودم را، تنها و تنها، وسط يك بيابان بي آب و علف، تنها، حس كنم و يا آنكه روي يك تكه چوب معلق، وسط يك اقيانوس بيكران، بيابم؛ آن وقت مي خواهم، آنچه را كه از درون ذهنم مي آيد، بيرون بريزم.
مي خواهم از عدالت بنويسم و از صداقت و از عشق و از محبت و از زيبايي و از پدر و و از مادر و از گذشت و ايثار و صلح و دوستي و پاكي و پاكدامني و از . . . .
دلم مي خواهد آدمهاي دور و بر من، مرزهاي جغرافيايي و سياسي را رها كنند و به مرزهاي انساني، پايبند بمانند.
راستي! تا كي مي خواهيم «ايران! ايران!» سر دهيم؟!
تا كي مي خواهيم، بر طبل ناسيوناليسم كور بكوبيم؟! بي آنكه بدانيم ايراني بودن، افغاني بودن، عراقي بودن، اروپائي و آمريكائي بودن، به خودي خود، نه مزيت است و مايه افتخار و نه عيب است و موجب انزجار!
انسان بودن و انساني زيسن است كه هنر است؛ آنهم گرانمايه ترين هنر!
افسوس كه بسياري ندارند و صد افسوس، كه بسياري بر نداشتنش، غصه هم نمي خورند!!
تا كي مي خواهيم، همه انرژي هاي مان را صرف بدست آوردن چيزهايي كنيم، كه فقط و فقط، محدود كننده ذهن هاي ما، انديشه هاي ما، آرمان هاي ما و آرزوهاي ما خواهند بود؟!
راستي! تا كي مي خواهيم . . . ؟!
مي خواهم بگويم، داد اصلي ما، نبايد بر سر مرز و زبان و قوم و قبيله و جنس و رنگ و نژاد و دين و مذهب باشد.
مي خواهم بگويم بايد جهاني شويم! اقتصاد را نمي گويم. پول را نمي گويم. زبان را نمي گويم.
انسانيت را مي گويم. عدالت را مي گويم. اخلاق را مي گويم.
مي خواهم بگويم همه ما، «بايد» برخوردهاي مان با دور و برمان، صرفنظر از اينكه طرف مقابل مان كيست، انساني باشد.
مي خواهم بگويم همه ما، چون شيخ حسن خرقاني، بايد بر بالاي خانه هامان بنويسيم كه:
«هر كه در اين سرا آيد، نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد؛
چه، آنكس كه به درگاه باريتعالي، به جان ارزد،
البته، بر خوان بوالحسن، به نان، ارزد!»
آري، به گمانم نبايد بر ايراني بودن خود، مفتخر باشيم. بايد بر انساني بودن خود، بباليم. البته اگر هستيم.
آري بايد و بايد و بايد و بايد . . . .!
چقدر از اين بايد ها مي توان نوشت، بي هيچ فايده اي، بي هيچ ارزشي، بي هيچ تاملي و بي هيچ نگاهي!!
چقدر راحت مي توان پا بر روي همه بايد ها گذاشت و گذشت!
خبر اين بود:
«در دنياي پر زرق و برق ما، روزانه، 30 هزار كودك، از
«گرسنگي»
مي ميرند؟!!»
نمي دانم شما از شنيدن اين خبر چه مي كنيد؟! اما من، اين مي كنم كه مي بينيد!
ياد يك غروبِ سردِ زمستانيِ سال 1381 افتادم. پسر بچه اي كه به زحمت سنش به 8 سال مي رسيد، در خيابان انقلاب ساري، با تكه لباس نازك تابستاني بر تن، در حاليكه از سرما به شدت به خود
مي لرزيد، از آدمهاي دور و بر خودش، كمك مي خواست. انبوه جمعيتي را مي ديدي، كه با لباس هاي فاخر و آراسته به جديدترين مدهاي روز، بي تفاوت از كنارش مي گذاشتند و حتي نگاهي هم به او،
نمي كردند. برخي هم به سرعت خودشان را جمع و جور مي كردند كه مبادا، نفتي شوند!
از انصاف نگذريم! اندك مردماني چون من نيز، سخاوتمندانه، دستشان را توي جيب مي بردند، تا به زحمت، پول خردي را كه كف جيب هايشان صدا مي كرد، به پسرك بدهند و از شر صداي پول خردها، لااقل، خلاص شوند!!!!!!!!!!!!
آري! آن روز من هم، چونان هزاران تن ديگر، از كنار آن كودك، گذر كردم! غافل از اينكه، از آن روز به بعد، قرار است، هر روز آن كودك، از مقابل ديدگانم گذر كند!
شما كه غريبه نيستيد! اجازت دهيد زير گوش تان اعترافي كنم:
« از آن روز به بعد، شرم دارم، كه خود را، «انسان» بنامم! »