تبليغاتX
خاکی ترین همیشه

خاکی ترین همیشه

سلام به همه و معذرت بابت این همه تاخیر این هم یه شعر خوب. باز هم بیاین می خوام به زودی آپ کنم.

 

ای نگاهـت نخـی از مخمل و ابریشـم

چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم

 

به تبسـم، به تکلـم، به دلارایی تو

به خموشـی، به صبـوری، به شکیبایی تو

 

به همان زل زدن از فاصلـه دور به هم

به همان شیوه فهماندن منظور به هم

 

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

اول اسـم کسـی ورد زبانـم شده است

 

یک نفر سـاده چنان ساده که از سادگیش

می توان یک شـبه پی برد به دلدادگیش

 

یک نفر سبز چنان سبز که از سـر سبزیش

می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

 

در من انگار کسی در پی انکـار من است

یک نفر مثل خودم تشـنه دیدار من است

 

آی بی رنگ تر از آینـه یک لحظه بایسـت!

راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟

 

اگر این حادثه هر شبه تصـویر تو نیست

پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکی است؟

 

حتم دارم که تویی آن شبح آینـه پوش

عاشقی جرم قشنگی است به انکـار مـکوش

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 11:18 قبل از ظهر  توسط کـیوان  | 

سلام. نمی دونم اصلا دیگه کسی منو یادش هست یا نه. دنیای دیگه ای دارم نمیگم بده یا خوبه اما با دنیای سه چار ماه پیشم خیلی فرق می کنه؛ به قول رفتــارگرایان:
"محیط ادراکی هر فرد برآیندی است از ادراک محیطی آن فرد"  و این مسأله را من الآن واقعا حس می کنم که حالا که اینجام و حالا که کلا به چیزهای متفاوتی سروکار دارم حس می کنم کلا در دنیای دیگه ای هستم این مسأله تو همون ســاری هم می تونه اتفاق بیفته یعنی یه آدم با اراده می خواد؛ همین. کافیه دل مشغولی هاشو خودش انتخاب کنه و خودش رو درگیر چیزهای متفاوتی کنه تا از رخوت و یکنواختی بیرون بیاد تا وارد دنیایی بشه که عملگرهاشو خودش انتخاب کرده و به همین دلیل از دنیایی که محیط به اون فرد تحمیل کرده خیلی بهتر می تونه باشه و اینه رمز هرگز افســرده نبودن و به قول شاعــر: زیستن آنچنان که می خواهی! بگذاریم و بگذریم شــاید در وقتی دیگر.
اینجا الحق و والانصاف خیلی سرده ، شاید برای من که اینجایی نیستم اینجوری باشه ولی واقعا به معنای حقیقی سرده. اومدیم خونه یکی از هم خدمتی ها و مزاحمش شدیم البته اینترنت اینجا از شمال خیلی ارزون تره شاید چون لب مرزه !!!

راستش قرار شده 26 دی ماه برگردم شمال و بقیه خدمتم همونجـا باشم؛ این هم یه چیزی برای امیدواری...

پنجشنبه هفته بعد حتما کافینت میرم !

 

یه شعر از سیمین بهبهانی که خیلی قشنگه بخونینش:

وفادار

بگذار که در حسرت ديدار بميرم              در حسـرت ديدار تـو بگـذار بميرم

دشوار بود مردن و روي تو نديدن             بگـذار به دلـخواه تـو دشـوار بميرم

بگذار که چون ناله مرغان شب آهنگ      در وحشت و اندوه شب تار بميرم

بگذار که چون شمع کنم پيکر خود آب    در بستر اشک افتم و ناچار بميرم

بگذار چو خورشيد گدازنده مس فام         در دامن شب با تن تب دار بميرم

بگذار شـوم سايـه ايـوان بلنـدت                سويت خزم  و گوشه ديوار بميرم

مي ميرم از اين درد که جان دگرم نيست    تا از غم عشق تو دگر بار بميرم

تا بوده ام اي دوست وفادار تو بودم            بگذار بدان گونه وفادار بميرم

 

کــرمانشاه – دی84
کیوان


+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 8:10 قبل از ظهر  توسط کـیوان  | 

انگار همین دیروز بود. همین دیروز بود که من تنهــا شدم.دیروز بود که من ناگهــان زندگی خودمو خالی دیدم.ناگهان تمام جانــم، عمرم و نفسـم  رو از دست دادم. این یکســال برام 365 سال گذشت و باز حس روز اول رو دارم.

کــاش می تونستم تمام وجودم رو با آهــی به آتیش بکشم، خاکستر شم و روی بــاد سـوار شم و سبکبـال و بی هیچ فکری به هـر سو برم.

این روزهــا نمی دونم چــرا اینقدر راحت چشمام تــر می شه، چقدر راحت بغضم میگیره؟ کاش می شد من هم چشمامو ببندم و آروم در کنــارت برای ابــد بخوابم، بی هیچ کلامی و پیامی. کاش می شد من هم زیر خروارها خــاک ســرد می خوابیدم! دیگه نمی تونستم کسی رو چشم انتظار بذارم، کسی رو از خودم ناامید کنم یا حتی کسی رو بی جهت امیدوار کنم.

کمتر از یکماه پیش بود، وقتی از سربازی اومدم مرخصی و اومدم پیشت حتی یه قطره اشک هم نریختم اما این روزهــا نمی دونم چــرا اینقدر راحت چشمام تــر میشه؟

مامان! ای مهــربون ترینم! با تموم وجودم انتظار می کشم که من هم مثل تو از زندان زندگی رهــا بشم و چون خودت در حریم امن همون خدایی که خودت نشونم دادی آرامش پیدا کنم.

مامان! دیگه توی خیابونا پر از گل نرگســه! دیگه سیگارفروش ها هم دارن نرگس میفروشن! یادته چقدر گل نرگس دوست داشتی؟! ولی به بوی همون گل نرگس قـسم کیوانت نـاامید نشده، کیوانت کوتاه نیومده، من می مونم حتی اگه شده مجبور شم بخاطر گناهام 120 سال زندگی کنم! به بوی نرگس قسم یک لحظه هم از زندگی ناامید نمیشم، یک لحظه هم از وظیفه ای که به عنوان پسرت دارم فرار نمی کنم، اما ای کاش فقط ای کاش این وظیفه هر چه زودتر تموم شه. تحملش دیگه داره برام کمی سخت میشه یه خورده فقط یه خورده خسته شدم. آه، دلم برای تو و برای خودم تنگ شده.

مامان! دوستت دارم! تو هم مثل همیشه که برام فداکاری کردی یه بار دیگه و فقط یه بار دیگه برام این کارو بکن؛ فقط از خــدا بخواه که منو ببره پیش خودت.

مامان! این روزهــا نمی دونم چــرا اینقدر راحت چشمام تــر می شه؟

.

.

.

 

پنجشنبه 8 دی 84

2:48 بامداد

کیوان

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 11:21 قبل از ظهر  توسط کـیوان  | 

 

تازگی ها ماهی احساس من بی آب مانده و هیچ بارانی مرا آبی نمی کند و آسمانم، زلال ترین تصویر خودش را به من ارزانی نمی کند.

ای ســهراب ! خوشا به حالت که هر کجــا بودی آسمان مال تو بود و قارچ های غربت برایت اهمیتی نداشتند، ولی این باقی مانده و جا مانده از قافله زندگی هر کجا باشد غریب است و همدم قارچ های بی احساس غربت.

آنهــا که می گویند خربزه آب است، خودشان نان را تقدیس نمی کنند، و به جای نان به فانتزی ترین اقلام زندگی تن در می دهند و حتی دیگران را به نانی منت می نهند و نان بُر ناتوانان می شوند.

چه کسی اهمیت می دهد؟!

ســرخ رو چه با سیلی و چه با خون جگر، رویــش نکوســت.

 

آذر 1384- کرمانشــاه

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 3:57 بعد از ظهر  توسط کـیوان  | 

سلام.

دیروز صبح اومدم ساری... چند روز آخر اونجا خیلی سرد بود. باز باید برگردم هفته دیگه و یه ۲۰ روزی می مونم اونجا.

امروز صبح تنها رفتم پیش مامانم... خلوت بود با اینکه پنج شنبه بود.. واسه همین مثه بچه ها کلی راحت گریه کردم.  دلم خیلی گرفته بود . یه خورده با مامان صحبت کردم سبک شدم.

تا آخر هفته دوباره آپ دیت می کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 10:41 بعد از ظهر  توسط کـیوان  | 

به نام آنکه آزادی را آفرید

سلام به همه

راستش یه ۶ روزی اومدم مرخصی میان دوره. آموزشی رو کرمانشاه افتادم. سربازی جنبه های خوب و بد داره بر خلاف تصورم که فقط بدیهاشو می تونستم تصور کنم.

کرمانشاه بافت قدیمی ای داره و شهر جالبی نیومد از نظرم....

بارها به این و اون گفتم اما دلم نمیاد اینجا نگم.. راستش بهترین لحظات خدمت آموزشی اوقاتی هست که شبا نگهبان میشم و چون همه دوست دارن توی سالن نگهبانی بدن من همیشه می رم بیرون تو سرما و ظلمات نگهبانی میدم البته نگهبانی که نه به خودم فکر می کنم و آینده و گدشته و خلاصه غرق میشم اونقدر که اصلا نمی فهمم کی دو ساعت گدشته .. زیبایی ستاره ها و تعداد زیادشون تو کرمانشاه بادهای ملایم و کلاه و پوتین و همه و همه تو هون وقت شب صفایی داره که دیگه می دونم هیچ وقت تا پایان عمرم نصیبم نمی شه.... راستش نمی دونم چی بگم که بدونین این نگهبانی شبانه چقدر برام مهم و دوست داشتنیه.

این چند روز که برگشتم هرچند اغلب کارهام مثله قبل بود ولی برام تازگی داشت و لذت بخش بوده.

در کل این مدت از نظر روحی خنثی بودم...

اینجوریا .

راستش دارم یه داستان می نویسم تو وقتای بی کاریم . خوب پیش رفته تا الان .نقش اول داستان یه لاک پشت کوچولوی تنهاست به اسم کیوان! بعدا بیشتر دربارش میگم.

فعلا تا بعد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 10:16 بعد از ظهر  توسط کـیوان  | 

به نام مهربانترین

با سلام به همین یکی دو نفری که بلاگم رو می خونن.

متاسفانه من کمی درگیر هستم و احتمالا تا چند وقت دیگه نمی تونم آپ دیت کنم ... چون ساری نخواهم بود برای مدتی.

از لطف همه ممنونم و براتون آرزوی موفقیت دارم.

حلالم کنید ... محتاج دعای شما دوستان خوب هستم.

شاد و پاک و عاشق باشید... یا حق و خدانگدار

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 4:18 بعد از ظهر  توسط کـیوان  | 

به نام مهربانترین

 

امروز هم مثله همه روزهای دیگه بود، اما نمی دونم چرا دوست دارم قصه امروز رو بنویسم، شاید چون دارم به لحظات آخر نزدیک می شم... نمی دونم... یه جورایی اضطراب دارم.

امروز باید می رفتم سازمان جهاد کشاورزی دور میدون امام ساری.

صبح که پا شدم و از خونه زدم بیرون بر خیابون وایستادم تا برای میدون ساعت تاکسی بگیرم. همونجا که وایستاده بودم حرکت ماشینها رو نگاه می کردم، مثله یه بازی بود... ماشینها اغلب یا سفید بودن یا سیاه،آدمهای توی ماشینها اما رنگارنگ بودن... بگذریم. بعد از کلی انتظار یه ماشین نصیب ما شد که ایشالا نصیب گرگ بیابون نشه.یه مکعب رنگ و رو رفته که نمی دونم چرا و چه طور می تونست حرکت کنه. عقب نشستم، یه آخوند بغلم نشسته بود، کمی چاق بود ولی خیلی مرتب به نظر می رسید. میون راه مبایل آخونده زنگ خورد!!! نمی دونم اون کسی که پشت خط بود از کجا زنگ می زد ولی این روحانی محترم اونقدر بلند صحبت می کرد که بدون مبایل هم به گمانم صدا به مقصد می رسید؛ یکی دو بار خواستم بگم لطفا کمی آروم تر اما... اومدم پول تاکسی رو بدم همین که کمی تکون خوردم کنار زانوم خورد به دستگیره در تاکسی و قیژ پاره شد... به همین راحتی... دلم خیلی سوخت، پارچه این شلوارم رو مامانم از مکه آورده بود. یه خورده بالا تر از زانوی راست خیلی واضح پاره شد و وقتی راه می رفتم فکر می کنم کمی از زانوم معلوم می شد. اعصابم از جیغ و داد اون آخونده و پاره شدن شلوارم خیلی خورد بود. رسیدم به میدون ساعت. باید می رفتم اونور میدون تا دوباره تاکسی بگیرم. این تیکه رو باید پیاده می رفتم. خدمت اونهایی که ساری نیومدن باید بگم... میدون ساعت مرکز شهر ساریه و البته کلکسیون کاملی از فقیرهایی که به بدترین وضعی وسط خیابون ولو شدن. فقیرهایی که از سه سال تا نود و نه ساله هستن... خیلی خودم رو کنترل کردم که به هیچ کدوم پول ندم؛ به اونور میدون رسیدم. یه بنده خدایی که نابینا بود با زن و بچش راه می رفت و علی علی می گفت، صحنه آزار دهنده ای بود. مرد بینوا که جایی رو نمی دید و برای همین زنش که خیلی دلم به حالش سوخت دستش رو گرفته بود؛ اون مرد هم با دست دیگه متاسفانه گدایی می کرد. پنجاهی رو گذاشتم کف دستش، اونم گفت خدا پدرت رو بیامرزه...

خلاصه کلی اعصابم داغون تر شد، رفتم تو صف تاکسی برای میدون امام. اونجا هم صف تاکسی نسبتا شلوغ بود. چهار تا خانم به اصطلاح خوشگل صاف اومدن جلوی صف و دربست گرفتن رفتن، راننده تاکسی هم از خدا خواسته!!! انگار نه انگار صفی هست. تا ماشین بیاد هی مجبور بودم این پا اون پا کنم. حواسم به اطرافم نبود. تبلیغات بجا مانده ریاست جمهوری رو نگاه می کردم که دیگه رنگ و رویی ازشون باقی نمونده بود: رأی ما به فرزند مازندران دکتر علی لاریجانی!!! صدای خنده اومد، به سمت چپم نگاه کردم، چند تا دختر خانم دبیرستانی شیطون انگار داشتن به پارگی بالای زانوی شلوارم و تناسبش با مبایلی که به کمرم بود می خندیدن. راستش خجالت کشیدم و کمی خودم رو تکون دادم، خواستم برگردم بهشون بگم الان باید تو مدرسه باشن که باز هم بی خیال شدم.

بالاخره سوار تاکسی شدم ولی اعصابم از همه اطرافم و از خودم خورد بود. بعد از عبور از خیابون نادر که راننده تاکسی بنده خدا هر ده متر مجبور بود ترمز کنه تا عابر و سواره و نمیدونم گاریچی ! از جلوش عبور کنن،رسیدیم به دروازه بابل، ماشین سرعت گرفت. این دفعه که داشتم پول تاکسی رو حساب می کردم خیلی مراقب بودم که جایی از من به جایی از ماشین نخوره!!! خلاصه میدون امام پیاده شدم. یه لحظه یه چهره آشنا به چشمم خورد. زهرا یکی از هم دانشکده ای هام رو دیدم که سوار یکی از ماشین های سواری آمل شده بود، هر چی تندتر رفتم که برسم و سلام کنم نشد، ماشین راه افتاد و رفت... زهرا واقعا یه پارچه خانمه و فوق العاده مهربون؛ از موقع اتمام درسم دیگه ندیده بودمش،خیلی دوست داشتم بدونم چی کار می کنه و کجاهاست، ولی نشد. دیگه داشتم منفجر می شدم. خیلی قاطی بودم ،مسیرم رو تا سازمان جهاد پیاده ادامه دادم و دیگه حتی با اینکه می دونستم باید کمی آروم تر برم تا پارگی شلوارم به چشم کسانی که از جلو میان نیاد، آروم نرفتم. عجله می کردم که از این همه عذاب زودتر راحت شم. توی سازمان رفتم طبقه پنجم سراغ آقای م. که کارم رو بررسی کنه. آقای م. تشریف نداشتن. توی وقت اداری!!! فقط یه امضای ناقابل لازم بود. اما نبود که نبود؛ حالا خوبه خودش گفته بود که امروز بیام. از کسی که اونجا بود خواستم یکی رو به من معرفی کنه در نبود آقای م. حق امضاء داشته باشه، گفت آقای فلانی و فلانی که اونها هم امروز اصلا نیومدن. من هم کلی ! تشکر کردم و ... آره ... مثله اینکه باید بر می گشتم. مثله یه ماشین که تو سرازیری خلاص میشه بودم. اصلا رو بدنم کنترل نداشتم. برگشتم میدون امام. دور میدون، از کنار بانک ملت که رد می شدم یه لحظه وایستادم و توی شیشه سبز بانک که حالت آینه داشت به خودم خیره شدم. موهای سفیدم هم حتی توش معلوم بود. یقه پیرهنم هم مثله همیشه بد وایستاده بود. تو آینه به خودم گفتم امروز اصلا برای چی اومدم بیرون ؟ باز هم ناراحت شدم. به راهم ادامه دادم. برای اینکه برم توی صف تاکسی میدون ساعت باید از عرض خیابون عبور می کردم. وسط خیابون یه پیر مرد بود که یه نگهدارنده داشت. از این چیزا که حکم عصا رو داره ولی بجای یکی، چهار تا پایه داره و با دست جابجا می شه؛ برای کسانی که مشکل حرکتی دارن. پیرمرد نصف خیابون رو اومده بود ولی نصف دیگه رو نمی تونست بره. با اون عصای چهار پایه خیلی کند حرکت می کرد ماشینها اما خیلی تند از جلوش عبور می کردن. بدون اینکه به صورت پیرمرد نگاه کنم یا چیزی بهش بگم سمت راستش ایستادم و آروم حرکت کردم. یه ماشین اجبارا برای من ترمز کرد اما من مثله یه روانی از جام تکون نخوردم. پیرمرد کم کم حرکت کرد. من هم آروم حرکت کردم. به اون سمت خیابون رسیدم، پیرمرد هم همراه من رسیده بود. اصلا به صورتش نگاه نکردم چون می ترسیدم باز هم از دیدن یه صحنه روحیه م داغون بشه. پیرمرد اما با صدای گرم بلند گفت: ممنونم پسرم. ناخداگاه بهش نگاه کردم، بهم لبخند می زد. من هم لبخند زدم و بدون اینکه چیزی بگم رفتم طرف صف تاکسی. سوار تاکسی شدم و رسیدم به میدون ساعت. دوباره رفتم تو صف تاکسی برای میدون معلم.یه پیکان شخصی سفید که فقط یکی جا داشت اومد جلوم، سوار شدم. هیچ وقت نمی تونم این قسمت رو همون جور که بوده توضیح بدم اما سعی می کنم. راننده نوار هایده گذاشته بود. آخرای آهنگش بود...

با غرور بی دلیلت منو آزار نده... به من خسته و بی حوصله هشدار نده

بذار این سکوت سنگین به شکستن نرسه... به خودت تو بیش از این زحمت اقرار نده

به خدا من خودم رفتنی ام !!!

اشکم داشت در میومد... فوق العاده بود... می خواستم از راننده بخوام که نوار رو برگردونه که یه آهنگ جدید شروع شد. قابل وصف نبود. توی اون لحظات نا امیدی دقیقا همون چیزی بود که نیاز داشتم. پیانوی ملایم اول آهنگ آروم کننده بود ولی بعدش :

 

امیدم را مگیر از من خدایا ، خدایا

          دل تنگ مرا مشکن خدایا ، خدایا

                   من دور از آشیانم، سر به آسمانم، بی نصیب و خسته

                             ماندم جدا ز یاران، از بلای طوفان، بال من شکسته

.

.

.

از حریم دلم رفته رنگ هوس ، روز و شب به که گویم در درون قفس   آه...

وه که دست قضا بسته بال مرا، روز و شب ز گلویم ناله خیزد و بس...

می زنم فریاد هر چه بادا باد   وای از این طوفان، وای از این بیداد

امیدم را مگیر از من خدایا...

دیگه کاملا از خودم بیخود شده بودم. انگار تمام بند بند وجودم خدا رو سجده می کرد، این آهنگ خیلی خوب من رو به یاد خدا انداخته بود. شاید اون تلنگور لازم همین ترانه هه بود... همین ترانه باعث شده بود همه چیز برام یه رنگ دیگه داشته باشه.... رنگ امید.... رنگ فریاد... رنگ قشنگ اشکهای بی رنگ و پاک... رنگ خدا.

تمام اتفاقاتی که از اول روز برام افتاده بود جلوی چشمم اومد. قضیه شلوارم!!! اینکه چه طور بخاطر یه شلوار اوقاتم تلخ شده بود... دیگه اون تاکسی محقر، حتی رانندش ، اون آخونده و صدای بلندش همه برام معنی داشتن و آموزنده بودن. شاید نباید امروز زهرا من رو می دید، تشکر گرم و مهربونی فوق العاده اون پیرمرد با اون سنش از من فقط بخاطر اینکه کمی آروم تر راه رفتم، من رو شرمنده کرد... و من پیش خدای خودم شرمنده شدم... واقعا بعضی وقتها خدا رو فراموش می کنم. خدایا منو ببخش. کی می دونه؟ شاید مأموریت امروز من این بود که فقط اون پیرمرد رو از نصف عرض خیابون رد کنم.

همه اتفاقات رو دوباره بخونین شاید شما بهتر از من از هر کدوم بتونین برداشتی داشته باشین، اما این میون یه چیز هست که درس بزرگی بود برام؛ درس امید،درس وفاداری، درس عشق، درس ... نمی دونم ... هر چی هست از یه جنس دیگست که بعد از این ترانه متوجه ش شدم:

راستی می خوام نظر شما رو هم بدونم. به نظر شما همسر اون گدای نابینا توی اون شرایط سخت زندگیش، توی اون به قول ما راحت طلب ها بدبختی(بخوانید آزادی از زرق و برق مادی، بخوانید خوشبختی) فقط برای اینکه همسرش توی خیابون زمین نخوره و جهت ها رو گم نکنه اونقدر محکم دست شوهرش رو گرفته بود؟!!! یا اینکه تو اون شرایط هم هنوز وفادار و عاشق بود؟! یا ...

نمی دونم... فقط خداست که از تو دل ما آدما خبر داره...

 

 

همیشه شاد و پاک و عاشق باشید

 

 

یکشنبه سوم مهر ماه 84              

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت 1:22 قبل از ظهر  توسط کـیوان  | 

راستش، اين اولين بار است كه دلم مي خواهم بنويسم، بي هيچ مقدمه اي، بي هيچ انديشه اي و بي هيچ محاسبه سود و زياني!

نمي دانم چرا؟! ولي انگار نيرويي مرا به نوشتن وا مي دارد! نيرويي كه فراتر از همه نيروهايي است كه تاكنون مي شناختم.

 نه مي خواهم از عشق بگويم و نه از نفرت!

مي خواهم از پوسته خودم جدا شوم. و فراتر از زمين و آسمان، يك جايي از آن بالا، سخن بگويم.

مي خواهم در فضا باشم. مي خواهم در خلاء،  سخن بگويم.

مي خواهم نخست ذهنم را از همه آنچه كه در برش گرفته، بشويم و آنگاه بنويسم.

نه مي خواهم از درد بگويم و نه از گرسنگي و تشنگي، ايدز و وبا، فقر و فحشا، دود و ماشين و شهر و ترافيك، لباس و مد و ماه و مريخ و اتم، اسلحه و جنگ و خون و بيداد، ظلم و كفر و ايمان، مسيح  و عيسي و موسي و محمد، آمريكا و عراق و ايران، سوسياليسم و ليبراليسم و كمونيسم و اگزيستانسياليسم، فلسفه و فيزيك و صنعت و  . . . و نه . . . و نه  . . . .

نه!

مي خواهم ذهنم را از همه كلمات و جملاتي كه سالها در آن ريخته بودم، پاك كنم؛ و با ذهني پاك، بنويسم!

مي خواهم خودم را، تنها و تنها، وسط يك بيابان بي آب و علف، تنها، حس كنم و يا آنكه روي يك تكه چوب معلق، وسط يك اقيانوس بيكران، بيابم؛ آن وقت مي خواهم، آنچه را كه از درون ذهنم مي آيد، بيرون بريزم.

مي خواهم از عدالت بنويسم و از صداقت و از عشق و از محبت و از زيبايي و از پدر و و از مادر و از گذشت و ايثار و صلح و دوستي و پاكي و پاكدامني و از . . . .

دلم مي خواهد آدمهاي دور و بر من، مرزهاي جغرافيايي و سياسي را رها كنند و به مرزهاي انساني، پايبند بمانند.

راستي! تا كي مي خواهيم «ايران! ايران!» سر دهيم؟!

تا كي مي خواهيم، بر طبل ناسيوناليسم كور بكوبيم؟! بي آنكه بدانيم ايراني بودن، افغاني بودن، عراقي بودن، اروپائي و آمريكائي بودن، به خودي خود، نه مزيت است و مايه افتخار و نه عيب است و موجب انزجار!

انسان بودن و انساني زيسن است كه هنر است؛ آنهم گرانمايه ترين هنر!

افسوس كه بسياري ندارند و صد افسوس، كه بسياري بر نداشتنش، غصه هم نمي خورند!!

تا كي مي خواهيم، همه انرژي هاي مان را صرف بدست آوردن چيزهايي كنيم، كه فقط و فقط، محدود كننده ذهن هاي ما، انديشه هاي ما، آرمان هاي ما و آرزوهاي ما خواهند بود؟!

راستي!  تا كي مي خواهيم . . . ؟!

مي خواهم بگويم، داد اصلي ما، نبايد بر سر مرز و زبان و قوم و قبيله و جنس و رنگ و نژاد و دين و مذهب باشد.

مي خواهم بگويم بايد جهاني شويم! اقتصاد را نمي گويم. پول را نمي گويم. زبان را نمي گويم.

 انسانيت را مي گويم. عدالت را مي گويم. اخلاق را مي گويم.

مي خواهم بگويم همه ما، «بايد» برخوردهاي مان با دور و برمان، صرفنظر از اينكه طرف مقابل مان كيست، انساني باشد.

مي خواهم بگويم همه ما، چون شيخ حسن خرقاني، بايد بر بالاي خانه هامان بنويسيم كه:

«هر كه در اين سرا آيد، نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد؛

چه، آنكس كه به درگاه باريتعالي، به جان ارزد،

البته، بر خوان بوالحسن، به نان، ارزد!»

آري، به گمانم نبايد بر ايراني بودن خود، مفتخر باشيم. بايد بر انساني بودن خود، بباليم. البته اگر هستيم.  

آري بايد و بايد و بايد و بايد  . . . .!

چقدر از اين بايد ها مي توان نوشت، بي هيچ فايده اي، بي هيچ ارزشي، بي هيچ تاملي و بي هيچ نگاهي!!

چقدر راحت مي توان پا بر روي همه بايد ها گذاشت و گذشت!

خبر اين بود:

«در دنياي پر زرق و برق ما، روزانه، 30 هزار كودك، از

«گرسنگي» 

مي ميرند؟!!»

نمي دانم شما از شنيدن اين خبر چه مي كنيد؟! اما من، اين مي كنم كه مي بينيد!

ياد يك غروبِ سردِ زمستانيِ سال 1381  افتادم.  پسر بچه اي كه به زحمت سنش به 8 سال مي رسيد، در خيابان انقلاب ساري، با تكه لباس نازك تابستاني بر تن، در حاليكه از سرما به شدت به خود
مي لرزيد، از آدمهاي دور و بر خودش، كمك مي خواست. انبوه جمعيتي را مي ديدي، كه با لباس هاي فاخر و آراسته به جديدترين مدهاي روز، بي تفاوت از كنارش مي گذاشتند و حتي نگاهي هم به او،
نمي كردند. برخي هم به سرعت خودشان را جمع و جور مي كردند كه مبادا، نفتي شوند!

از انصاف نگذريم! اندك مردماني چون من نيز، سخاوتمندانه، دستشان را توي جيب مي بردند، تا به زحمت، پول خردي را كه كف جيب هايشان صدا مي كرد، به پسرك بدهند و از شر صداي پول خردها، لااقل، خلاص شوند!!!!!!!!!!!!

آري! آن روز من هم، چونان هزاران تن ديگر، از كنار آن كودك، گذر كردم! غافل از اينكه، از آن روز به بعد، قرار است، هر روز آن كودك، از مقابل ديدگانم گذر كند!

شما كه غريبه نيستيد! اجازت دهيد زير گوش تان اعترافي كنم:

«  از آن روز به بعد، شرم دارم، كه خود را، «انسان» بنامم! »

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت 1:16 قبل از ظهر  توسط کـیوان  | 

دیشب یکی از دوستای اینترنتی م موقع چت بِهِم گفت که حالش از من به هم می خوره و از من متنفره! و فقط برای سرگرمیش بعضی وقتا باهام می چته!!! تا بحال تو این مملکت همه جوره موش آزمایشگاهی بودم به جز این یه جورش. شاید بخاطر اینه که طرف یه خانم دکتر بوده و نیاز به یه موش آزمایشگاهی داشته و طبق معمول با شانسی که من دارم، اون موش باید منِ بیچاره می بودم.

راستش اون موقع خیلی بهم برخورد و از خودم هم حتی بدم اومد، اما خوب که فکر کردم تونستم مشکل رو حل کنم، می پرسین چه جوری؟!

خانم دکترایشالا تو آزمایشاتت موفق باشی اما من از موش بودن بدم می یاد!!!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت 1:13 قبل از ظهر  توسط کـیوان  |